![]() |
![]() |
|
| سر تراشیده دختران وزنان جذاب تر است |
|
اسم من مهدی عزتی است. 25 ساله از تهران. این از خودم. حالا درباره وبلاگ : کل این وبلاگ راجع به موی دختران و زنان هست. البته 50 درصد راجع به کچل کردن و 40 درصد راجع به موی کوتاهه. شاید هم درباره موی بلند چیزی بنویسم. سوالی دارین تو نظرات بیان کنید. من خودم هم کلاس آرایشگری رفتم و برای کچل کردن و خیلی کوتاه خیلی واردم. اگه کسی خواست با موبایلم 09192103947تماس بگیرد.
اصلاح سر باتیغ برای خانوم ها همراه باجایزه سکه طلا وهدیه 50.000تومان از طرف این سایت می باشد.
شماره تماس برای مشتریانم:09192103947 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:23 توسط مهدی عزتی |
|
|
پدرو مادرم رو تو تصادف ازدست دادم چون کسی رو نداشتم عموم که خیلی آدم خوب ومهربونی قیمم شد ازهمون اول زن عموم سهیلا خیلی از این کار عموم ناراحت بود ، چون وضع مالی خوبی نداشتن و روزو به سختی شب میکردن عموم هم از صبح که میرفت آخر شب میومد دکه سیگار فروشی داشت وسخت کار میکرد سهیلا خیلی از من تنفر داشت بدش میومد که من از جیره غذای اونو بچه هاش میخورم کلا خیلی باهام نا مهربون بود یه ماشین سرزنی دستی داشت که باهاش سر من و پسراش رو میتراشید نمرش صفر بود گاهی اوقات تابستون سر دختر عموهامو باهاش میزد چون پول نداشت ببرشون آرایشگاه دختر عموهای نازی داشتم خیلی ناراحت میشدم که سهیلا کچلشون میکنه مخصوصا ازمریم خوشم میومد دختر خوشکل ومهربونی بود وقتی عموم سر کچلشونو میدید با سهیلا دعواش میشد سهیلا هم حسابی جواب حاضری میکرد و بی پولی عمومو ربط میداد به کچل کردنشون وعمومو تهدید میکرد به قهر و طلاق مریم مهربون هم میومد سهیلا رو میبوسید ومیگفت بابا خودم گفتم بزنه ما که تو خونه ایم جایی نمیریم این طوری سرمون یه هوایی هم میخوره من از این که سهیلا به زور سرمونو میتراشه بعدش حق به جانب میشد خیلی ناراحت بودم . تمام موهای مریمو از تو سطل آشغال یواشکی جمع میکردم میشستم و برای خودم برمیداشتم چون عاشق مریم بودم وخیلی دوستش داشتم. بدترین روزی که کچل شدیم روز ابراز علاقه من به مریم بود روزی که بلاخره تونسنم شهامت داشته باشم به مریم بگم دوستش دارم تابستون بود رفته بودیم پارک تو راه برگشتن ماجرارو واسه مریم گفتم اما اون تعجب نکرد وگفت میدونسته که دوستش دارم وچند بار دیده بوده که موهاشو جمع میکنم شب که برگشتیم خونه سهیلا با عموم دعواش شد عموم ازخونه زد بیرون سهیلا هم از موقعیت سو استفاده کرد تا عقدشو سرما خالی کنه یه چادر و یه قابلمه برد توحیاط مریمو مهنازو صدا کرد ما از پشت پنجره داشتیم همه چی رو میدیم مریم و مهناز هردو گریه میکردن سهیلا اول مهناز نشوند رو قابلمه چادرشو که جنسش پلاستیکی براق بود پیچید دورش و از پشت گره زد موهای هردوشون خیلی بلند شده بود وزیبا واین برای سهیلا لذت بخش بود که این موهای بلندو میتراشه ماشینو چند بار فشار داد داشت آماده میشد که سرمهنازو بتراشه که منو پسر عمو هام رفتیم مانع بشیم سهیلا هم کتکمون زد وگفت بعدشم نوبت شماست ، شروع کرد از شقیقه سمت راست با ماشین اصلاح دستی سر مهنازو تراشیدن هیچ صدایی جز صدای چیک چیک چیک ماشین اصلاح به گوش نمیرسید موهای نازین مهناز ومریم دسته دسته از سرشون رو چادر میریخت سر میخورد میریخت رو زمین زن همسایه که اسمش اکرم بود از سروصدای ما اومد خونه خیلی ناراحت شد کله کچل مریم ومهنازو دیدو گفت سهیلا چیکار کردی گناه دارن چرا این بلا رو به سرشون میاری سهیلا که دستش درد گرفته بود از بس که موهای مریم ومهناز بلند بود وبا ماشین دستی سخت بود زدنش به اکرم خانوم گفت کاری که شده عوض این حرفا بیا سر پسرا رو کچل کن اینو که گفت انگار اکرم خانوم از خداش بود دهنش آب کند ودرحالی که آب دهنشو بالا میکشید گفت یه جور موهاشونو بتراشم که کیف کنی زن درشت هیکل و چاقی بود اول تیز کرد واسه من گفت بیا بشین بچه چادر و تکوند و انداخت دورم یه سنجاق از پیرهنش کند با آب دهنش خیس کرد و زد به چادر بوی عرق بدی میداد دوست داشتم زود تر کچلم کنه و از دستش در رم دست کشید تو موهام شونه کرد و یکدفعه شروع کرد به تراشیدن خیلی وارد بود میگفت سر بچه هاشو خودش میزنه در حال تراشیدن حرف های آزار دهنده میزد که بچه باید تمیز باشه همیشه سرش تراشیده ومرتب باشه محصل مو برا چیشه بچه های کچل خوشکلن وازاین حرفا ، بعد که کارش تموم شد انگار عذاب وجدان داشت یا عاشقم شده بود با دو تا دستش میکشید تو سرم بعد بغلم کرد( اینقدر گنده بود که تو بغلش گم شدم) توگوشم گفت عزیزم ناراحت نباش دوباره در میاد (من که از بوی عرقش داشتم خفه میشدم) یدفعه یه بوس آبدار ازم گرفت طوری که آب دهنش رو لپم موند وگفت نفر بعدی بشینه. ۰۹۱۹۲۱۰۳۹۴۷ مهدی عزتی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:17 توسط مهدی عزتی |
|
|
![]() امسال سال آخر (پیش دانشگاهی ) بودم از تایستون پارسال منو آبجیم "زهرا"که دو قلو هستیم داشتیم حسابی درس می خوندیم تا بتونیم واسه ی دانشگاه دولتی پذیرفته بشیم و چون وضع مالی جالبی نداشتیم مجبور بودیم بکوب بخونیم و دانشگاه آزاد رو از فکرمون بیرون کنیم .مهر ماه اومد مدارس شروع شد گرم درس خوندن بودیم که زهرا خانوم یادش افتاد دوست پسر بازی کنه کم کم داشت درس رو ول می کرد منم داشتم سرد می شدم چون برناممون رو با هم چیده بودیم و اجرا می کردیم به همین خاطر احساس میکردم که بدون زهرا نمی تونم درس بخونم دیگه یواش یواش پاییز داشت تمام میشد زهرا عملا درس رو کنار گذاشته بود و سرگرم عشق بازی شده بود اما من کمابیش داشتم به درس خوندنم ادامه می دادم خدا بیامرز بابام منو زهرا رو خیلی دوس داشت همیشه آرزو میکرد که ما رو با لباس پزشکی ببینه به زهرا می گفتم به خاطر روح بابا هم که شده یه امسال و درس بخون اما نه حامد خیلی به سمت خودش اونو جذب کرده بود و تمام کارای من بی فایده بود منم تقریبا بیخیال شده بودم تا یه روز با زهرا رفتیم سر قرار اما بدبختیمون از همون 12 دی ماه شروع شد که مامانم ما رو دید با حامد سوار ماشینیم. شب که برگشتیم خونه کلی دعوا و بد و بیراه شنیدیم مامان تهدید کرد وای به حالتون اگه دوباره ببینمتون و وای به حال اون روزی که تو کنکور رتبتون بد بشه و قبول نشید خلاصه اون شب تمام شد و همه چیز عادی شد اما زهرا هنوز با حامد بود اما یواشکی منم خیلی اتفاقی متوجه شدم به بهونه ی کتابخونه می رفت بیرون با حامد گشت می زد. عید اومد و سیزده روز بعد تموم شد سرزنش های مامان شروع شده بود داد و بیداد می کرد که چرا درس نمیخونید چیزی به کنکور نمونده ما هم با استرس کشون کشون خودمون رو به بقیه می رسوندیم اما فهمیده بودیم که امسال و پشت کنکور می مونیم. کنکور هم تمام شد من تقریبا بهتر از زهرا جواب داده بودم اما اینگار تو این منجلاب کنکور منو زهرا گیر افتاده بودیم و همینطور هم شد روزایی که که به 10مرداد نزدیک می شدیم سخت ترین روزای عمرم تو این 18 سال بود تا اینکه جمعه ساعت 9 به اینترنت وصل شدیم و نتایج رو گرفتیم. زهرا که شاگرد اول بود همیشه واسه دانشگاه های روزانه حتی مجاز هم نشد منم که مجاز بودم جزء آخریای بودیم مامان اونشب داغونمون کرد همش میزد تو سرمون و اون شبای ولویی رو یادمون میورد من داشتم گریه می کردم که زهرا رو کشوند تو حموم گفتم می خواد حبسش کنه اما نه اومد تو اتاق از کمد ماشین ریش تراشی بابا رو که بعد از فوتش کلی خاک خرده بود رو در اوورد هنوز متوجه نشده بودم که دقیقا می خواد چیکار کنه رفتم دنبالش تو حموم دیدم با قیچی افتاد به جون موهای زهرا و پر پر شون کرد باورم نمیشد که یهو اون ماشینو روشن کرد و موهای زهرا رو از ته زد سرش کاملا سفید شده بود اشکای زهرا روی موهای تراشیده وزمین افتاده داشت برق میزد اما مامان کارشو ادامه می داد و با بغض داد و بیداد می کرد منم اشکم در اومد داشتم بر میگشتم تو اتاق که مامان از موهام کشیدم سرم خیلی درد گرفت منو هل داد تو حموم پام روی موهای زهرا لیز خورد و افتادم همونطور که افتاده بودم مامان نشست رو کمرم و فهمیدم که داره سرمو با ماشین می زنه کلی سرم زخم شده بود هنوز موهای زهرا کوتاه و بلند بود که داشت منو کچل می کرد. کف حموم پر از مو شده بود و تا همین دیروز عصر جمع نشده بودن اون شب آرزو می کردم بخوابم و فردا بیدار نشم. الانم که دارم واستون می نویسم اشکام کیبورد رو حسابی خیس کرده اما مهم نیست منم این وسط قربانی کارای زهرا شدم. حالا هم باید با سر تراشیده خودمونو تو خونه حبس کنیم. ولی مامان هیچوقت حلالت نمی کنم ۰۹۱۹۲۱۰۳۹۴۷ مهدی عزتی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:13 توسط مهدی عزتی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:6 توسط مهدی عزتی |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 23:53 توسط مهدی عزتی |
|
|
کلاس سوم راهنمایی بودم به اصرار مامانم برای رفع اشکال ریاضی ودروس دیگه میرفتم پیش پسر همسایمون سعید،در حضور مامانم ومامانش درسم میداد،بعد از مدتی تا زمانی بدست می آورد بهم اظهار علاقه میکرد،حدودا دوسال از من بزرگتر بود،کم کم با هم دوست شدیم ،من موهام بلند بود وکاملا کمرم رو میپوشوند،مامانم از بچگی به اجبار چادریم کرده بود،سعید خیلی دوست داشت موهامو ببینه میگفت خواهرش خیلی از موهام پیش مامانش تعریف داده ، یه روز وسطای درس خوندن مامانم و مادر سعید رفتن آشپزخونه تا مامانم بهش غلیه ماهی یاد بده،سعید خیلی التماسم کرد که موهامو نشونش بدم من راضی نمیشدم ،راستش میترسیدم مامانم سر برسه،سعید دستمو بوسید یه تیکه از چادرمو گرفت بو کرد و بوسید ،من دلم براش سوخت چادر و مقنعه ام رو در آوردم سعید ماتش برده بود،دست کرد توموهام باهاش بازی میکرد یه قسمتشو از پشتم درآورد بو کرد وبوسید میخواستم مقنعه ام رو سرم کنم که مادرم سر رسید سعید از اتاق پرید بیرون و دررفت مامانم با عصبانیت گفت داشتید چیکار میکردید من خشکم زده بود فقط گریه میکردم مامانم یه کشیده محکم بهم زد دستمو گرفت دنبال خودش میکشید خونه که رسیدیم من رفتم تو اتاقم صدای مادرم می اومد بلند بلند میگفت دختره بی عفت اجازه داده نا محرم گیسای بریدشو ببینه و باهاش بازی کنه اگر بابات بفهمه میکشت،بعد از چند دقیقه که ساکت شد صدام کرد رفتم بیرون دیدم توحموم یه صندلی گذاشته رفتم نشستم مامانم گفت مویی که دست نامحرم توش رفته باشه رو باید آتیشزد ،الان موهاتو پسرونه میزنم تا دیگه از این غلطا نکنی،بابام یه ماشین سر تراشی دستی خریده بود داده بود به مامانم ،مامانم هم با اون همیشه سر برادرم رو میتراشید داداشم همییشه در حال گریه وزاری بود که چرا مامانم با این شماره کم موهاشو میزنه میگفت شمارش 2،من که تازه فهمیده بودم مامانم میخوات کچلم کنه فرار کردم به طرفه حیاط بعد از چند دقیقه مامانم گرفتم تا تونست کتکم زد بردم رو صندلی تو حموم لباسامو دراورد ماشینو گرفت جلوی صورتم گفت اگر بخوای نذاری سرتو بزنم ابروهاتم می تراشم من دختر خیابونی نمی خوام من میخوام دخترم پاک باشه،شروع کرد از پشت گردنم موهامو تراشیدن خیلی دردم میگرفت احساس میکردم موهامو از ریشه داره میکنه خیلی داد زدم مامانم میگفت چون موهات خیلی بلنده وماشین داره از ریشه میزنه درد میگیره ،تمام موهامو تراشید کف حموم شده بود پرمو مادرم تمام موهامو جمع کرد گفت حموم کن ،بعد از حموم اومدم تو آیینه خودمو ببینم خودمونشناختم سرم کاملا تراشیده شده بود فقط نوکی از موهام آنهم زبر زیر دستم می اومد،10روز تمام تو اتاقم زندانی شدم فقط برای دستشوئی میرفتم بیرون تاحدود 5ماه هر وقت بیرون میرفتم مامانم باهام بود مامانم اجبارم کرده بود تو خونه هم مقنعه بزنم. الان من 32سالمه دوتا دختر دارم 1پسر تازه فهمیدم مامانم چه لطفی در حقم کرده من ازش ممنونم راستی باید بگم باسعید ازدواج کردم وخیلی خوشبختم ،بهار دخترم 10سالشه چون تو مدرسه مسخرش میکردن چادر نمی زد منم بردمش آرایشگاه مردونه سر کوچه موهاشو تراشیدم تا هم مجبور بشه چادر بزنه هم قدر خودش وموهاشو بهتر بدونه.امیدوارم اونم بعدا بهفهمه چه لطفی درحقش کردم.کچلی آنقدر هم که میگن وحشتناک نیست بلکه باعث خوشبختی من هم شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 23:37 توسط مهدی عزتی |
|
|
ماشین اصلاح را از کمد بهم ریخته پدرش پیدا کرد. با عجله سیمش را گرفت و با حرکتی سریع که نزدیک بود سیم از جایش کنده شود، آن را به سمت خود کشید. ماشین را برداشت و به سمت اتاقش رفت. قیچی کارش را از میان خروار مقواهای پاره شده وسط اتاق برداشت. با گام هایی بلند به سمت دستشویی رفت. در دستشویی را از پشت قفل کرد. لحظه ای به در تکیه داد. نفس نفس می زد. در مغزش صدا می پیچید. دست هایش را بر گوشهایش گذاشت. سعی کرد افکارش را متمرکز کند، اما نتوانست. سرش گیج می رفت. حالش بهم خورد و کمی کف بالا آورد. معده اش خالی بود. 2 روزی می شد چیزی نخورده بود. به آینه نگاهی کرد. رنگش به زردی می رفت. زیر چشمهایش کمی گود شده بود. چشمانی خاکستری با گونه هایی بزرگ و لبانی بر جسته داشت. بینیش قوزکوچکی داشت که بر صورتش به زیبایی نشسته بود. با وجود رنگ پریدگی و گودی چشمانش و با آن حال زاری که داشت هنوز چهره آرامش، جذابیتش را از دست نداده بود. دستی به موهای مشکی بلندش که قوس کمرش را پر می کرد، کشید. بدون کمی تردید قیچی را روانه موهایش کرد. برای لحظه ای برق قیچی در ظلمات نفس گیر موهایش گم شد. دسته ای از موها به زمین ریخت و دوباره قیچی براق و خندان از زیر موها پیدا شد. به یاد پدرش افتاد. اگر می دانست او الان کجاست و چه کار می کند، چه حالی پیدا می کرد ؟ . لابد مثل همیشه اخم هایش در هم می رفت و صورتش پهن تر از معمول می شد. نگاهی سنگین به او می کرد و دست برسیبیلش می کشید و شروع می کرد به تاب دادن آنها. پدرش از بچگی عاشق موهای او بود. همیشه موقع خواب وقتی از آن قصه های مسخره اش- که معمولا خودش برای کودکان نوشته بود و اغلب آنها به چاپ رسیده بودند و معلوم نبود چه کسی حاضر است این مزخرفات که بیشتر شبیه اعتراف یک مرد شکست خورده بود، تا قصه بخرد و برای بچه هایش بخواند-برایش می خواند، دستش را لای موهای او می کرد. با موهایش بازی می کرد تا خوابش ببرد. او هم با چشمان درشتش به پدر زل می زد و به چیزهای عجیب فکر می کرد. پدرش هیچ وقت نفهمید که بازی کردن با موهای او نه تنها باعث نمی شود او خوابش ببرد ، بلکه عمل زجرآوری بود که نمی گذاشت فکرش را به جای دیگری متمرکز کند تا داستان های چرند او را گوش نکند. برای همین چشمان درشتش را تنگ می کرد و خود را به خواب می زد. پدرش خوشحال از این که او را با مشکلات زندگی آشنا کرده ، بوسه ای بر گونه اش می زد و می رفت. بی چاره مادرش حتی نمی توانست تصورش را بکند او دارد با خودش چه می کند. تازه از آرایشگاه برایش وقت گرفته بود تا مدل موهایش را به روز بزند. بزرگترین سرگرمی مادرش او و موهایش بود. همیشه او را به روز نگه می داشت تا جلوی دوستانش که نهایت استفاده از تحصیلاتشان، از خواندن دستورالعمل لوازم آرایش فراتر نمی رفت، حرفی برای گفتن داشته باشد. با افتخار دستانش را در هوا تکان دهد، چشمی نازک کند و از قدرت مصرفی بودن خود بگوید. به این ببالد مصرف لوازم آرایشیش روزبه روز از دوستانش بیشتر می شود و اینکه چه مارک لباسی برای دخترش می خرد. اگربه شانس مادرش بود، امسال کچلی مد می شد. از این فکر پوزخندی بر لبانش نقش بست یاد دورانی افتاد که مدل موی کوتاه مد بود و او هم ناچار به خواست مادرش موهایش را کوتاه کوتاه کرد. چهره پدرش را هنوز به خاطر داشت. با دیدن موهایش صورتش مثل سینی گرد، پهن شد. آن روز آنقدر سیبیل هایش را تاب داد که قسمتی از آن تا آخرشب گر شد و تا یک هفته نه با او، و نه با مادرش حرف نزد موها تکه تکه می شد و همراه خاطرات گذشته از سر او به زمین می ریخت. هر دسته از موهایش خاطره ای دردناکی را به یادش می آورد. آن ها بر کف دستشویی می ریختند تا دیگر دست برادر 5 ساله اش وقتی عصبانی شود به آنها نرسد. معلوم نبود بچه به این کوچکی آن همه زور را از کجا می آورد ، تا تکه مویی از سرش را نمی کند و به چنگ نمی آورد، مشتش از هم باز نمی شد و آرام نمی نشست. هنوز جای دستان دوست پسرش را در لای موهایش حس می کرد. زمانی که لبان او را با بوسه هایش می خواست از جا بکند، دستش را دیوانه وار در لای موهای او می برد. درست مثل کسی که اسب سواری بلد نباشد و از ترس زمین خوردن آویزان یال اسب شود موهای او را در دستانش می گرفت |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 3:7 توسط مهدی عزتی |
|
|
دختر کش دور موها را باز کرد و موهای قهوه ای بلند پخش شد روی شانه ها. پسر خم شد و سرش را کنار صورت دختر گذاشت و توی آینه نگاه کرد. - مطمئنی؟ دختر قیچی را از روی میز برداشت و کف دست پسر گذاشت. پسر دسته ای از موها را گرفت و تیغه های قیچی را باز کرد. دختر چشم هاش را بست. پسر موهایی را که توی دستش بود از انتها چید و آرام روی روسریی که روی میز بود خواباند. بعد از اینکه موها را از ته قیچی کرد. ریش تراش موزر را برداشت و از پشت سر دختر شروع کرد. دختر پلک هاش را بیشتر روی هم فشار داد. - اذیت می کنه؟ - نه... وِز وِزش موی بدن آدمو سیخ می کنه. پسر دور دختر چرخید و جاهایی که مانده بود تمیز کرد. با کف دست موریزه های روی شانه ها را تکاند و فوت کرد. - تموم شد؟ دختر چشم هاش را باز کرد و چند لحظه توی آینه نگاه کرد. چند بار کف دستش را روی سر بدون مو کشید. دستهاش را روی بینی اش گذاشت و نفسش را به شدت بیرون داد. بلند شد و از پارچه سفید بزرگ که زیر صندلی پهن کرده بودند، بیرون پرید. پسر کناره های روسری را تا زد و آرام بلندش کرد. - اونا رو ول کن! دستهاش را باز کرد و دور خودش چرخید. - خوب شده؟ پسر در کمد دیواری را باز کرد. روی چهار چوب ایستاد و روسری را بالای آلبوم های عکس گذاشت. دختر از پشت بغلش کرد. - ناراحت شدی؟ پسر برگشت و دستهای دختر را از دورش باز کرد. سرش را پایین آورد و آرام پیچ پشت گوشواره کوچک را باز کرد. دختر مچش را بوسید. پسر گوشواره ها را داخل زیرسیگاری روی میز انداخت. دختر دکمه های یقۀ پیراهنش را باز کرد و دستهایش را از توی آستینها بیرون آورد. پسر بالای پیراهن را گرفت و دختر خودش را از داخل پیراهن بیرون کشید. دختر بازوهایش را مالید. - هنوز سرده ها! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 3:5 توسط مهدی عزتی |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 3:52 توسط مهدی عزتی |
|
|
اسم من مهدی عزتی است. 25 ساله از تهران. این از خودم.
حالا درباره وبلاگ : کل این وبلاگ راجع به موی دختران و زنان هست. البته 50 درصد راجع به کچل کردن و 40 درصد راجع به موی کوتاهه. شاید هم درباره موی بلند چیزی بنویسم. سوالی دارین تو نظرات بیان کنید. من خودم هم کلاس آرایشگری رفتم و برای کچل کردن و خیلی کوتاه خیلی واردم. اگه کسی خواست با موبایلم 09192103947تماس بگیرد.
اصلاح سر باتیغ برای خانوم ها همراه باجایزه سکه طلا وهدیه 50000تومان از طرف این سایت می باشد.
شماره تماس برای مشتریانم:09192103947 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 3:15 توسط مهدی عزتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام. اسم من مهدی عزتی است. 25 ساله از تهران. این از خودم. حالا درباره وبلاگ : کل این وبلاگ راجع به موی دختران و زنان هست. البته 50 درصد راجع به کچل کردن و 40 درصد راجع به موی کوتاهه. شاید هم درباره موی بلند چیزی بنویسم. سوالی دارین تو نظرات بیان کنید. من خودم هم کلاس آرایشگری رفتم و برای کچل کردن و خیلی کوتاه خیلی واردم. اگه کسی خواست با ایمیلم تماس بگیره.
اصلاح سر با نمره 4 : 2000 تومان ، اصلاح سر با نمره 2 : 1500 تومان ، اصلاح سر با نمره 0 : 1000 تومان ، مدل مدرسه ای : 6000 تومان ، نمره 8 : 6000 تومان ، پسرانه با قیچی : 6000 تومان ، پسرانه با ماشین و قیچی : 7000 تومان.اصلاح سر باتیغ برای خانوم ها همراه باجایزه سکه طلا وهدیه 50000تومان از طرف این سایت می باشد. شماره تماسم برای مشتریان 09192103947 |
| پیوندهای روزانه |
|
کچل خانوم خیابانی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته چهارم بهمن 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان داستان مصور فیلم عکس زنان کچل خارجی عکس زنان کچل ایرانی عکس منتخب هفته |
| پیوندها |
|
زنان کچل تایلندی زنان کچل آسیایی کوتاه یا کچل کردن موی زنان و دختران داستان زنان کچل سایت کچل کردن در ایران 50 هزار دختر خوشگل با سر تراشيده سامانه زنان کچل کچل خانوم دنبال دوست پسر |
|
RSS
|